تبليغاتX
اَنتَ المَولی و َ اَنا العَبد
برای او که مولاست و ما بنده ی اوئیم
 .....

نام های خدا مثل خود خدا ، تک و بی همتاست و از نام های او کاری بر میئآید که از نام هیچ چیز و هیچ کس بر نخواهد آمد . فقط کافی است آن نام ها را خوب درک کرده و به حقیقت آن ها پی ببریم .

مثلا کافی است نام رحمن و و حقیقت معنای آن را خوب بفهمیم ؛ دیگر نه انسانی زبون و ترسو بلکه سراسر دلیر و بی باک خواهیم بود و از هیچ چیز و هیچ کس حتی به قدر ذره ای ترس و هراس به دل راه نمی دهیم .

بی خود نبود که امام خمینی « ره » می گفت : « والله به عمرم حتی یک بار نترسیدم و نمی فهمم که ترس یعنی چه ؟ »

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 یازدهمین مناجات ...

بار الها ! ... دستان خالی ام را به سوی درگاهت آورده ام به امید آن که دست پر بازگردم ... از در خانه ات بیرون نمی روم تا جوابی به این دل دهی ...

خدایا دل به تو اطمینان دارد و امید ... تنها پناه این دل تویی . تنها ماوای این خسته ... جز خانه ی تو ره به کدام خانه برم ؟! ... جز عجز و التماس در پیشگاه تو و در خواست ، خواسته هایم از تو به چه کسی روی آورم ؟! ... خدایا اگر تو روی از من بگردانی تنها می شوم . اگر نگاهت را از من برگیری به کدامین نگاه چشم دوزم ؟! ... انت المولی و اناالعبد ... انت الخالق و انا المخلوق ... تو بزرگی و من کوچک و چه کسی جز بزرگ رحم کند به کوچک ؟ چه کسی جز خالق رحم کند به مخلوق ؟ مخلوقی که اه توبه را رو به رویش گذاشتی . مخلوقی که هر گاه به تو روی آورد و تو را صدا زد هر چند آهسته تو پاسخش گفتی ... مخلوقی که با هر قدمش به سمت ، تو صد قدم به او نزدیک تر شدی ...

یا ارحم الرحمین رحم کن بر این موجود خاکی سرتاپا گناه ... خدایا لایق آن روحی که در کالبد بی جان من دمیدی نبودم ... لایق آن همه نعمت و مهربانی نبودم ...

بارالها ! ... پاکم کن و بعد مرا به خاک بازگردان ... بارالها ! ... رسالت خویش را برای من به پایان رسان و مرگ مرا ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 دهمین مناجات ...

بار الها ! ... دل مرا ، دل غبار آلود مرا به پاکی سوق ده و آن را به گونه ای زینت بخش که جایگاه تو باشد ... بار الها ! ... کمک کن مرا تا راه را بیابم و به تو نزدیک شوم ... دستان این نیازمند را بگیر و نگذار که بر زمین بیافتد . این جاده نا هموار هست و پر از درهایی است عمیق ؛ چه کسی جز تو می تواند مرا یاری کند تا در این دره های وحشتناک سقوط نکنم ؟! چه کسی جز تو می تواند مرا یاری دهد تا در ناهمواری های این جاده پاهایم نلغزد و بر زمین نیافتم ؟! ...

بار الها دستانم را بگیر ...

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 الهی نامه ...

الهی ! ... ای مقلب القلوب و محول الاحوال !

شگفتا قلب و حالات آن و صاحبان قلب و احوالشان !

یکی دل مشغول و دل آشفته است ، یکی دل آسوده و دل آرام ، یکی دلگیر و دلخسته و دلبسته است ، یکی دلباز و دلشاد و دل آزاد ، یکی کی دل و بیدل است و دیگری دو دل و صد دل ، یکی دل آشوب و دلسرد و دلداده است ، یکی دل آرام و دلگرم و دلدار ، یکی دلخون ، دلشکسته ، دل مرده ، دل افسرده و بیمار دل است

پ . ن : الهی نامه از جواد محدثی ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
 نیایش 2 ...

خداوندا ! سلام خالصانه ی مرا از راه و دور یا نزدیک بپذیر . در قرآن و دعاها این طرف و آن طرف خوانده ام که تو به آدم ها خیلی نزدیک هستی ؛ هر کس یک قدم به تو نزدیک شود تو صدها قدم به استقبال او می روی . با این که همه می گویند تو به انسان از پدر و مادر و دوست و حتی از رگ گردن نزدیک تر هستی ، افراد زیادی هستند ، از جمله خود من ، که فکر می کنند اگ تا آخر عمر حتی بعد از مرگ هم به طرفت بیایند باز هم به تو نمی رسند . مثل این که تو جایی هستی که هزاران هزار نگهبان و محافظ داری و کسی موفق به دیدن تو می شود که از میان همه ی این ها به سلامت بگذرد . خدایا ! احساسی به ما بده که واقعا باور کنیم تو از هر چیز و هر کس به ما نزدیک تری .

 

پ . ن : برگرفته شده از کتاب « نیایش ها » نوشته ی « سید مهدی فهیمی » ...

پ . ن : گاه مناجات هایم بر روی کاغذ نوشته می شوند و گاه بر زبان جاری می شوند ... برای همین گاهی وقت ها از کتاب ها مطلب میذارم ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 الهی نامه (1) ...

الهی ! ... آسمان دلمان را « غبار هوی » گرفته و زمین جانمان را « آفتِ ریا » .

آن را بنشان و این را بزدای ، تا بی هوی و ریا شویم .

ما را بساز ، تا نسوزیم ، در چشم خویش ، صغیرمان کن ، آن گاه نزد خلق ، کبیرمان دارد .

در درگاه بلندت ، تا کسی « میرزا کوچک » نشود ، « آقا بزرگ » نگردد .

 

الهی ! ... یاد تو ، مونس جان من است ،

و نام تو ، زینت لب و دندان من .

نعمت تو بیشمار است ، همچون گناه من ،

رحمت تو بی حد است ، برتر از نگاه من ،

گنج عطای تو را پایان نیست و سایه ی سخای تو را کران ، نه ،

فرمودی بیا ، آمده ام ، گفتی بخوانمت ، خوانده ام ،

از همه جا بریده و رانده ام و به درگاه تو پناهنده ام ،

ای که نامت زیباست و ذاتت بی زوال ، ای ذوالجلال !

مرا به نگاهی بنواز ، ای بنده نواز ،

مهمان تو هستم ، اما شرمنده ،

بنده ی تو هستم ، لیک سرافکنده ...

 

پ . ن : بر گرفته شده از کتاب « الهی نامه » نوشته ی « جواد محدثی » ...

پ . ن : پروردگارا ! کمکم کن تا پاهایم نلغزد و به بیراه نروم ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  |
 نهمین مناجات ...

خدای مهربونم ، مهربون ترین مهربونا ... یا قاضی الحاجات ... جز خیر و صلاح خودم رو و بقیه مؤمنین چیز دیگه ای نمی خوام ... می دونم که هر اتفاقی که میافته حکمتی توش هست ... پس راضی ام به رضای تو ... خدایا مگه تا حالا هر نعمتی که بهم دادی لایق بودم ؟ خدایا لایق هیچ چیزی نیستم ... لایق این همه نعمت ... لایق این همه مهربونی ... بنده ی ناشکری هستم ... تا جایی که یادم هست وقتی گرفتار مشکلی می شدم تو رو صدا می زدم . وقتی مشکلی سر راهم میومد میومدم پیشت و تو منو با آغوش باز می پذیرفتی . این بنده ی سراپا غرق گناه رو .

خدایا دستان پر از نیازم رو به درگاهت دراز می کنم . دستامو خالی نذار . می دونم که این دستای پر از نیاز به گناه آلوده شده اند . اما خدایا جز تو خدایی ندارم . جز تو مولایی ندارم ... اَنتَ المَولی و انا العَبد ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 نیایش ....

ای خدای من ! بامداد مرا چنان مقرر کن که اونوار هدایت و سلامت در دین و دنیا به من فرود آید و شامگاهم را سپری در برابر نیرنگ خطرناک دشمنان و پناهگاهی برای پرتگاه های هوا و هوس قرار ده که تو بر هر چه بخواهی توانایی ؛ ملک و سلطنت را به هر که خواهی می دهی و از هر که خواهی بر گیری ؛ عزت دهی هر که را خواهی و خوار کنی هر که را خواهی . پس همه ی خوبی ها به دست توست .

بارالها ! از همه چیز و همه کس شرمنده تر منم ؛ از آفتاب و ماهتاب ، از جن و انس ، حتی شیطان ؛ منم آن سست عهدِ پیمان شکنِ ناپایدار ، دستم بگیر که از پا افتاده ام .

بار پروردگارا ! تو با داشتن چهارده معصوم حجت را بر ما تمام کردی و بهانه را از بهانه جویان گرفتی . این همه درس و ما نادان ! خدایا به ما رحم کن و مرا از این آشفتگی نجات ده .

بار خدایا ! تو همان هستی که من می خواستم ؛ پس قرار بده مرا همان طور که می خواهی .

 

پ . ن : معمولا هفته ای چند بار می رم کتابخونه برای کمک . امروز کتاب هایی که تازه خریده بودیم رو جابجا می کردم که چشمم خورد به کتاب « نیایش ها » ی « سید مهدی فهیمی » ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 بدون شرح
|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در شنبه هفدهم فروردین 1387
 هشتمین مناجات...

بار الها ! دستانم را بگیر و مرا از این ورطه رهایی بخش که تنها دستان توست که می تواند مرا نجات دهد .

بار الها ! نیم نگاهی به من بینداز ، به این بنده ی سراپا گناه که تنها امیدش یاری رساندن از سوی توست .

خدایا ! این بنده ی سراپا غرق عصیان به سوی تو آمده با دلی پر از درد ، جز تو پناهی ندارد ... جز تو به کدام مامن پناه برد تا آرامش یابد ؟! جز تو کیست که او را صادقانه دوست داشته باشد ؟! خدایا دستانم را بگیر محتاج کمک توام مثل همیشه .

خدایا می خواهم به آرامشی ابدی برسم و می دانم جز فرمان تو این خواسته اجابت نمی شود . همه چیز در دست توست . خدایا تو مالکی و من مملوک . تو بزرگی و من کوچک . تو بخشاینده هستی و من بخشش پذیر .

در نهایت صداقت فریاد خواهم زد :

به دادم برس ای مهربان ترین مهربانان .

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 هفتمین مناجات ...

خدایا تو تنها کسی هستی که در مقابلش نقاب از چهره بر می گیرم و با صورت باطنی ام به نزدش می روم . خدایا تو تنها کسی هستی که حرف هایم را می شنوی و آن ها را قبول می کنی چون می دانی که می دانم تو از همه چیز آگاهی ...

بار الها زبانم گویای هیچ حرفی نیست ... دل ساکت هست اما لبریز از تمنا . چشمانم به راهی مانده اند و نمی دانم چه می شود ... می دانم که تو قادر مطلقی ... می دانم که همیشه خیر این بنده ات را خواسته ای حتی زمانی که این موجود خاکی لبریز از ناامیدی می شد ... خدایا ناامید نیستم زیرا می دانم که از درگاهت کسی ناامید و با دستان خالی بیرون نمی آید زیرا کرم صاحب خانه چیز دیگری است تا بنده اش را دست خالی بگذارد ... می دانم که هر چه در این دستان پر از نیاز بگذاری رحمتی است از سوی تو که با جان و دل قبول می کنم ... هر چه باشد ...

مهربان ترین صحبت هایم را می شنوی ... حرف هایی که در دل شب با تو نجوا می کنم . حرف هایی هر چند تکراری اما ... بار الها بنده ات دست نیاز به سوی تو دراز کرده است ؛ می داند که دستانش را خالی نمی گذاری و او را با دستان خالی از در خانه ات نمی رانی ...

بارالها این بنده ی غرق گناه به دیدارت می آید تا توبه اش را بپذیری ... تا دل پر از غمش را با نگاهی شاد سازی ... بارالها اگر تو از من روی بگردانی دیگر چه کسی برایم می ماند ... اگر تو مرا از خود برانی دیگر به چه کسی روی آورم که اَنت خالق و انا مخلوق ... و چه کسی جز تو رحم کند بر مخلوق و بنده ی خویش ؟!!!

هر چه از دوست رسد نیکوست ... می دانم که تنها تو صلاح این بنده ات را می خواهی ...
|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 ششمین مناجات...

دلم می خواست که برم زیر بارون و قدم بزنم ... دلم می خواست زیر بارون راه برم و پاک بشم از لحظه های دل تنگی . پر بشم از برکت خدا و عنایتش که هیچ گاه این بنده اش را رها نکرده و بنده اش در حق او جفا کرده اما او ... خالق من و خالق تمام هستی آن قدر مهربان و بخشنده هست که حتی لحظه ای از یاد این بنده ی گناهکارش غافل نشده با آن که من گناهکار او را گاهی وقت ها از یاد برده بودم !!! ...

یا ستارالعیوب بپوشان عیب هایم را از دگر بندگانت که رو سیاهی من تنها در پیش تو باشد که از آن هم خجالت زده و شرمسارم ... یا ارحم الرحمین ؛ رحم کن بر بنده ی حقیرت ... ببخشای گناهانم را ...

مرا لحظه ای از یاد خود غافل مگردان که تو مولایی و من غلام حلقه به گوش تو ....

27/11/86

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 و مهربان ترین مهربانان ...

مناجات

 

 

و چون برای انسان گرفتاری پیش آید چه بر پهلو خفته باشد و چه نشسته و یا ایستاده خدا را از صمیم قلب می خواند و چون خداوند مهربان آن گرفتاری را از او دور سازد . چنان می گذرد که گویی ما را برای رفع آن گرفتاری که به او رسیده بود هرگز نخوانده است . ( سوره ی یونس ، آیه ی 12 )

 

پ . ن : بیایید در برابر هر چه که خدا به ما می دهد شکر کنیم ... حتی در برای غم ها ... چون امکان داشت که غمی عظیم تر از آن به سراغ ما بیاید ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 بدون شرح ...
 

 

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
 پنجمین مناجات ...

خدایا توشه ی راهم خالی از کارهای نیک است . توشه ی راهم پر شده از گناه است و سنگینی می کند این کوله ی راه بر شانه هایم . خدایا شانه هایم زیر بار این همه گناه خمیده شده و طاقت ندارد .

خدایا این بنده ی گناهکار دست نیاز به سویت دراز کرده ... خدایا توبه ام را بپذیر ... پشیمان از کرده های خود هستم ... یا ارحم الرحمین نصیبی از رحمت خودت را شامل حال من فرما ... خدایا راهی را جز خانه ی تو ، جز درگاه تو ندانم ... به کدام سو روم وقتی خدایم مرا به منزل خود راه ندهد ؟ از چه کسی درخواست کمک کنم وقتی خدایم نمی خواهد درخواست من به اجابت رسد ؟ ...

خدایا از روح خود در کالبد بی جانم دمیدی ... و من چه بی پروا ، بدون لحظه ای تامل روح خود را غرق گناه کردم ... منزهی تو ، لا اَیئَسُ مِنکَ  خودت درب توبه را به رویم گشوده ای ... خدایا با صدایی آرام و لرزان تو را می خوانم ... در حالی که شانه هایم زیر بار گناهایم خمیده شده است و قلبم را با نام مقدس تو زینت داده ام درخواست توبه می کنم ... ما اَنا بِاَعصی مَن عَصاکَ فَغَفَرتَ لَه ( الها من گناهکارتر از آن که تو را مخالفت کرده و او را بخشیده ای نیستم ) و ستمکارتر از کسی که در محضرت توبه کرده و توبه اش را پذیرفته ای نیستم ...

اِنَکَ عَلی کُلِ شَی ءٍ قَدیر ، وَ ذلِکَ عَلَیکَ یَسیر ، امینَ رَبَ العالَمین ...

 

( قسمت هایی که به عربی نوشته شده از کتاب صحیفه ی سجادیه ترجمه ی سید کاظم ارفع برگرفته شده است ) 

یا علی 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در شنبه دهم فروردین 1387  |
 حضرت سلیمان و مورچه ...

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد  ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من  روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : « وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ »

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.

 

پ . ن : اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید ، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

پ . ن : بار الها مرا از رحمت نامتناهی خود محروم مفرما ...

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در شنبه دهم فروردین 1387  |
 چهارمین مناجات ...

سپاس گویم مهربان ترین مهربانان را ... او که در کلبد بی جانم از روح خود دمید ... او که مرا زنده کرد ... و هو الذی احیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ان الانسان لکفور ... و این موجود خاکی چقدر ناسپاسی می کند !!! ... خدایا آن زمان که شاد بودم تو را شکر می کردم ... شب هنگام وقتی که سر بر بالین می گذاشتم و خواب مهمان چشمانم می شد تو را شکر می گفتم ... تو را به خاطر نعمت هایی که به من عطا کرده بودی ... به خاطر مهربانی ها و عنایت هایت شکر می گفتم و صبح وقتی چشم می گشودم شروع روزی دوباره را تولد دیگری می پنداشتم و تو را برای این که روزی دیگر به من فرصت زندگی دادی شکر می گفتم ...

خدایا در تمام لحظات زندگی ام شکر گویمت ... چه در غم باشم و چه در شادی ... چه غمگین باشم و چه خوشحال ... اَللهمَ اِنَکَ اِن صَرَفتَ عَنی وَجهَکَ الکَریم ... و یا فضل و کرمت را اَو مَنَعتَنی ... لَم اَجِدِ السَبیلَ الی شَی ءٍ مَن اَمَلی غَیرَک ... خدایا تمام پناه من توئی ... راهی را جز درگاه تو بلد نیستم ... ای خدای من کسی پناه نمی دهد جز پروردگار دست پرورده خودش را ...

بارالها اگر کسی حرفم را نمی شنود ... اگر کسی گفته هایم را باور نمی کند تنها تویی که شنیده هایم را می شنوی و گفته هایم را باور می کنی ... تنها تویی که از حرف های دلم آگاه هستی ...  

" قل حسبی الله علیه بتوکل المتوکلون " بگو خدا مرا  کافی است و همه توکل کنندگان به او اعتماد کنند (سوره زمر آیه 38)

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه هشتم فروردین 1387
 سومین مناجات ...

بار الها به سویت می آیم با قدم هایی محکم و استوار ... با شتاب می آیم هر چند به خاطر گناهانم روی آمدن را ندارم ... خدایا منتظر یک اشارت یا کنایتی از سوی تو هستم ... این موجود خاکی همیشه به کم راضی نبوده و در برابر آن چه که به او داده ای بیشتر طلب کرده . خدایا می دانم که نگاهم می کنی . می دانم که حرف های این دل را می شنوی . تو در هر لحظه ناظر بر اعمالم هستی و سخنانم را می شنوی . با تو سخن خواهم گفت زیرا یقین دارم که کسی که با خدا حرف نمی زند ، صحبت کردن نمی داند !!! ...

خدایا با تو حرف خواهم زد . تویی که دعایم را مستجاب می فرمایی و مرا در هنگام غرق شدن در بحر گناه نجات می دهی . پروردگارا ! به تو پناه می برم ، پناهم ده که جز تو پناه دیگری ندارم . به تو روی می آورم ، خوارم مکن و مرا از در خانه ات محروم مکن . خدایا این بنده ی غرق عصیان را به حال خود وامگذار ...

تنها تو را می خوانم تا اجابتم کنی ... می خوانمت ناامیدم مکن از درگاهت ... غیر تو را نمی خوانم و به غیر تو امیدی ندارم .

خدایا من هر روز به مرگ نزدیک تر می شوم ... هر لحظه ای که می گذرد قدمی به مرگ نزدیک تر می شوم ... و آیا با گذر هر لحظه به تو هم نزدیک می شوم ؟!! ... خدایا وَاقبِض عَلی الصِدقِ نَفسی ... حکم مرگ را برای تمام مخلوقات خود  اراده کرده ای ، مَن وَحَدَکَ وَ مَن کَفَرَ بِک ... وَ کُلُ صائِرً اِلَیک ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 خدایا ...

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم،‌ كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..." اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!

 

پ . ن : چه بسا چیزی را دوست ندارید ... اما ( وَیَجعَلَ اللهُ فیهِ خیرا کَثیرا )

پ .ن : وَ اِذا مَسَّ الانسانَ ضُرَّهُ دعانا لِجَنجبِه اَو قاعِدا او قائما فلما کشَفنا عنه ضره مر کان لّم یَدعُنا الی ضُر مّسّهُ کذلک زُینَ لِلمسرفینَ ما کانو یَعمَلون ...

پ . ن :   راضی ام به رضای تو زیرا می دانم تنها تو صلاح بنده ات را می خواهی ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 دومین مناجات ...

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له ، و شاهد انک رسوله و انک محمدُبنُ عبدالله ، و اشهد انک قد بلَّغتَ رسالات ربک و نَصَحتَ لِاُمَّتِک ...

خدایا شهادت می دهم که محمد رسول الله فرستاده ی توست و قرآن کتاب آسمانی او نه سحر است و نه جادو ... کتابی که سال های سال در میان امتش به یادگار ماند و کسی نتوانست آیه ای همانند او بیاورد ...

خدایا شهادت می دهم که امیرالمونین جانشین پیامبر است و ولی تو ... که به ناحق او را از امامت محروم کردند ...

شهادت می دهم که یگانه معبودی جز تو نیست و تنها تو خدایا جهانیان هستی ... خدایی جز تو نیست ... لم یلد و لم یولد ...

بار الها ببخشای مرا به خاطر تمام گناهانم ... قدم در راهی گذاشته ام که امر فرموده ای و گفته ای که نعمت های فراوانی در آن است ... قدم در راهی گذاشته ام که بارها و بارها به من نشانش داده بودی اما من امروز دوباره از تو سوال پرسیدم و تو جواب دادی ... به قرآنت ، به کلام آسمانی ات رجوع کردم و مثل همیشه جوابم را دادی ... خدایا با نام تو و با یادت قدم در این راه می گذارم و می دانم که مرا همراهی می کنی ...

در هر حالی که باشم تو ناظر بر اعمال من هستی ... تو را سپاس می گویم برای تمام نعمت هایی که در اختیارم گذاشته ای ... وَالحمد للهِ بکُل ما حَمِدَهُ به اُدنی ملائکته الیه ... ثم له الحمد مکان کل نعمت له علینا و علی جمیع عباده الماضین و الباقین ....

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 اولین مناجات

بار الها ! از تو امان می خواهم در روزی که سود ندارد دارائی و فرزند ( اِلا مَن اَتَیَ اللهَ بِقَلبٍ سَلیم . )

خدایا دیروز زیباترین عیدی ام را عطا فرمودی . و من می دانستم که ( اِنَّ وَعدَاللهِ حق ) همان وعده ای که آن شب در عالم خواب به من الهام فرمودی . همان وعده ای که آن مرد از جانب تو به سویم آمد و گفت . با خود می گفتم در عالم خواب هستم و ... اما آن مرد حرف هایی گفت که تنها من می دانستم و تو . حرف هایی که در تنهایی هایم با تو سخن می گفتم و می دانستم که تو می شنوی . زیرا من نیازمند بودم و تو بی نیاز ( وَ هَل یَرحَمُ الفَقیرَ اِلا الغَنی ) . نمی دانم لباسم سبز بود یا سفید ... ترکیبی از این دو رنگ بود و آن مرد هم همینطور ... چهره اش را نمی دیدم . نمی توانستم سر را بلند کنم و به صورتش نگاه کنم . نشانه هایی برایم آورده بود و بعد لحظه ی رفتن قول گرفت که نه حرفی از نشانه ها بازگو کنم و نه حرفی از گفته هایی که شنیدم !!! ...

همه تن گوش شده بودم . آرام و بی قرار بودم !!!! نمی دانستم این احساس عجیب چیست ... تا خواستم بگویم آقا شما کیستید ؟ ... تا خواستم سر را بلند کنم و بدن خمیده ام را راست کنم و ببینم آن آقا کیست !! رفته بود . و من در دشتی سبز تنها بودم . باد لباسم را تاب می داد و ...

بارالها ! اَنتَ الکَبیرُ و اَنا الصَغیر و آیا رحم کند کوچک را جز بزرگ ؟!! اَنت الهادی و اَنا الضالُّ و آیا رحم کند گمراه را جز رهنما ....

بار الها ! این کشتی به گِل نشسته هنوز به تو امید دارد زیرا بر این واقف است که اَنت الرَحمن و می بخشی به او از نعمت هایت ؛ هر چند می داند که لایق خیلی از آن هزاران هزار تا نعمتت نیست !!!       

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 
 
بالا