الهی ! ... آسمان دلمان را « غبار هوی » گرفته و زمین جانمان را « آفتِ ریا » .
آن را بنشان و این را بزدای ، تا بی هوی و ریا شویم .
ما را بساز ، تا نسوزیم ، در چشم خویش ، صغیرمان کن ، آن گاه نزد خلق ، کبیرمان دارد .
در درگاه بلندت ، تا کسی « میرزا کوچک » نشود ، « آقا بزرگ » نگردد .
الهی ! ... یاد تو ، مونس جان من است ،
و نام تو ، زینت لب و دندان من .
نعمت تو بیشمار است ، همچون گناه من ،
رحمت تو بی حد است ، برتر از نگاه من ،
گنج عطای تو را پایان نیست و سایه ی سخای تو را کران ، نه ،
فرمودی بیا ، آمده ام ، گفتی بخوانمت ، خوانده ام ،
از همه جا بریده و رانده ام و به درگاه تو پناهنده ام ،
ای که نامت زیباست و ذاتت بی زوال ، ای ذوالجلال !
مرا به نگاهی بنواز ، ای بنده نواز ،
مهمان تو هستم ، اما شرمنده ،
بنده ی تو هستم ، لیک سرافکنده ...
پ . ن : بر گرفته شده از کتاب « الهی نامه » نوشته ی « جواد محدثی » ...
پ . ن : پروردگارا ! کمکم کن تا پاهایم نلغزد و به بیراه نروم ...
|
+| نوشته شده توسط
شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
|