تبليغاتX
اَنتَ المَولی و َ اَنا العَبد
برای او که مولاست و ما بنده ی اوئیم
 ....

گاه نه زبان بیانگر احساسات هست و نه واژه ها ... حرف ها در دل می مانند و نمی توان بر زبان آورد و آن ها را جاری ساخت ... این روزها نه واژه ها مرا یاری می دهند و نه زبانم گویای حرفی هست ... چشم می بندم بر هر چه رویاست ... رویاهای شیرینی که در عالم قصه هایم می ساختم . رویای سواری با اسب سپید آرزوها . رویای آن مرد یخ فروش که یخ هایش را می فروشد بدون آن که آب شود ... رویای شیرینِ فرهاد کوه کن ... چشم می بندم بر هر چه رویاست ... نه بر امیدها ...

چند نفس عمیق می کشم . حال و هوای عجیبی دارم . دیگر مثل گذشته نیستم . هر روز یه تغییر . این تغییرات آن قدر ناگهانی هستن که همه را دلواپس و نگران می کنن . جز تو را !! توئی که مرا بهتر از خودم می شناسی . توئی که در این جاده همواره همراهم بوده ای اما من نمی دانستم . حضورت را حس نمی کردم . دستانم را می گرفتی . مرا که بر زمین افتاده بودم بلند می کردی . در آغوشم می گرفتی . اشک هایم را پاک می کردی . همراه با خنده هایم می خندیدی و همراه با اشک هایم مرا دلداری می دادی . می آمدی . با من حرف می زدی . با تو حرف می زدم اما تو را نمی دیدم . نمی دانستم این غریبه ؛ همان آشنای دیروزهاست ... نمی دانستم که تو ...

هنوز دارم این راه را می پیمایم . این بار حضورت را بیشتر از قبل حس می کنم . راستی مهربان چند قدم مانده تا نزدیک تر شوم ؟!

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 میهمانداری حضرت ابراهیم (ع )

حضرت ابراهیم مهمان نواز و مهمان دوست بود ، روزی یک نفر مجوسی در مسیر راه خود ، به خانه ی ابراهیم آمد تا میهمان او شود . ابراهیم به او فرمود : اگر قبول اسلام کنی ( یعنی دین حنیف مرا بپذیری ) تو را می پذیرم وگرنه تو را مهمان نخواهم کرد . مجوسی از آن جا رفت . خداوند به ابراهیم وحی کرد : ای ابراهیم ! تو به مجوسی گفتی اگر قبول اسلام نکنی حق نداری مهمان من شوی ، و از غذای من بخوری ، در حالی که هفتاد سال است او کافر می باشد و ما به او روزی و غذا می دهیم ، اگر تو یک شب به او غذا می داری چه می شد ؟

ابراهیم از کرده ی خود پشیمان گشت ، و به دنبال مجوسی حرکت کرد و پس از جست و جو او را یافت و با کمال احترام او را مهمان خود نمود ، مجوسی راز جریان را از ابراهیم پرسید ، ابراهیم موضوع وحی را برای او بازگو کرد .

مجوسی گفت : آیا براستی به من این گونه لطف می نماید ؟ حال که چنین است اسلام را به من عرضه کن تا آن را بپذیرم . او به این ترتیب قبول اسلام کرد . ( داستان دوستان ج5 ص 23 )

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 اسمشو نمی دونم چی می شه گذاشت ...

توی صحن انقلاب نشستم . درست روبروی گنبد . صحیفه ی سجادیه توی دستم هست و دارم می خونم . چند دقیقه ی پیش بود که زیارت نامه رو تموم کردم . یه پیرزن با لبخند مهربونی گوشه ی لباش نزدیک می شه . با همون لهجه ی شیرین مشهدی ازم می پرسه که مشهدی هستم ؟! منم می گم نه ... کنارم می شینه . شروع می کنه به صحبت . از خودش می گه . از من سوال می پرسه که راستش رو بگم خیلی از سوال هاش رو متوجه نمی شدم و برای خودم همین جوری یه جواب درست می کردم !!! لقمه ی نون و پنیری که توی بقچه ی کوچیکش داشت رو با اصرار بهم داد ! خیلی دعام کرد ... خیلی ... چهره اش برام آشنا بود ... حتم داشتم یه جایی ؛ توی اون گذشته های دور دیدمش اما نمی دونستم کجا ... وقتی می خواست بره ازش اجازه گرفتم که یه عکس ازش بگیرم ! اونم با مهربونی تموم اجازه داد ... لحظه ی رفتن نگام کرد و گفت : رفتی مرقد امام و حضرت معصومه منو یادت نره و دعام کن !! ...

مادرم اینا که اومدن عکس رو نشون دادم ... مادرم گفت : چقدر شبیه مش نه !! ( مادر بزرگش که فوت کرده ... قبل از تولد من ) هست !! ... وقتی دیروز آلبوم ها رو آوردم جلو دیدم که خیلی شبیه بود و هست !!

دیروز صبح هم از دانشگاه زنگ زدن که اسم منو برای رفتن به مرقد امام رد کردن !!! زمان حرکت هم دوشنبه غروب ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 آقا ...

آقا آخر پذیرفتی مرا ؟! چقدر به انتظار آمدن چنین روزی بودم که دوباره بیام توی حرمت ... آقا لحظه شماری هایم شروع شده اند ... 3 روز مانده به لحظه ی دیدار ... بعد از این همه سال دوباره مرا پذیرفتی ... آقا دلم خیلی برایتان تنگ شده ، خیلی ... نمی دونم با چه روئی وارد شوم و اذن دخول بخواهم ... آقا دستانم را بگیر که محتاج ترینم ! ... دستانم می گیری ؟!! آقا تحمل ندارم ... حالا که می دانم می خواهم بیایم دیگر تحمل این سه روز را ندارم ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 
 
بالا