تبليغاتX
اَنتَ المَولی و َ اَنا العَبد
برای او که مولاست و ما بنده ی اوئیم
 ....

گاه نه زبان بیانگر احساسات هست و نه واژه ها ... حرف ها در دل می مانند و نمی توان بر زبان آورد و آن ها را جاری ساخت ... این روزها نه واژه ها مرا یاری می دهند و نه زبانم گویای حرفی هست ... چشم می بندم بر هر چه رویاست ... رویاهای شیرینی که در عالم قصه هایم می ساختم . رویای سواری با اسب سپید آرزوها . رویای آن مرد یخ فروش که یخ هایش را می فروشد بدون آن که آب شود ... رویای شیرینِ فرهاد کوه کن ... چشم می بندم بر هر چه رویاست ... نه بر امیدها ...

چند نفس عمیق می کشم . حال و هوای عجیبی دارم . دیگر مثل گذشته نیستم . هر روز یه تغییر . این تغییرات آن قدر ناگهانی هستن که همه را دلواپس و نگران می کنن . جز تو را !! توئی که مرا بهتر از خودم می شناسی . توئی که در این جاده همواره همراهم بوده ای اما من نمی دانستم . حضورت را حس نمی کردم . دستانم را می گرفتی . مرا که بر زمین افتاده بودم بلند می کردی . در آغوشم می گرفتی . اشک هایم را پاک می کردی . همراه با خنده هایم می خندیدی و همراه با اشک هایم مرا دلداری می دادی . می آمدی . با من حرف می زدی . با تو حرف می زدم اما تو را نمی دیدم . نمی دانستم این غریبه ؛ همان آشنای دیروزهاست ... نمی دانستم که تو ...

هنوز دارم این راه را می پیمایم . این بار حضورت را بیشتر از قبل حس می کنم . راستی مهربان چند قدم مانده تا نزدیک تر شوم ؟!

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 چهاردهمین مناجات ...

حرف هایم را بر کاغذی از جنس باد می نویسم . می دانم باد آیتی است از جانب تو . از جانب یگانه معبودی که مهربان ترین مهربانان است .

نمی دانم مسیر آمده را چگونه طی کرده ام . نمی دانم از همان راهی که گفته بودی آمده ام یا از بیراهه ای که شبیه جاده ی زندگی بود ... حرف هایی از جنس دل را به باد می سپارم و در گوشش نجوا می کنم . خدایم صدایم را می شنوی . حتی اگر در گوشه ای از این دنیا تنها نشسته باشم تو لحظه ای از یاد من غافل نمی شوی ؛ و نجواهایم را می شنوی .

مگر می شود خالق از بنده اش غافل شود و او را به حال خود واگذارد ؟! بارالها ! ... نامه های نانوشته ام را خوانده ای . این بنده ی گناهکار هیچ نمی خواهد جز گوشه چشمی نظر کردن بر احوال او ...

سر فرود می آورم در برابر عظمتت . پیشانی ام را به خاک می مالم در برابر بزرگی و مهربانی ات ...

خدایا من گناهانم زبانم را خاموش کرده و اختیار سخن گفتن را از من گرفته اند ...

 

پ . ن : شاید بعدا این نوشته تغییر کند ... !!! ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 سیزدهمین مناجات ....

پاهایم با شتاب از میان کوچه پس کوچه ها می گذرند ... صدا هر لحظه نزدیک تر می شود ... صدا در گوشم می پیچید و من ... پاهایم می روند اما دلم راضی به رفتن نیست ... با من حرف می زند : « من با این همه سیاهی کجا بیایم ؟ خجالتزده ام از روی او ... صبر کن بگذار کمی بگذرد ... » اما من می می روم ؛ دلم تنگ شده مثل شب های دیگر و مثل روزهای دیگر ... روزهایی که از در خانه اش می گذشتم و داخل نمی رفتم از خجالت ... جلوی در خانه می ایستم ؛ نگاه می کنم به در و بعد از خجالت و شرمساری سر را به زیر می افکنم ... چه بگویم ؟ روی صحبت ندارم ؛ چشمانم پر از اشک می شوند آهسته و زیر لب می گویم : « خدایا من گناهکار می خوام وارد خونه ات بشم ... من رو سیاه که دلم پر از تاریکی است ... منی که می دونم بنده ای گناهکار بودم ... راه رو به من نشون دادی اما من ندیدم و از بیراه رفتم ؛ فرشته هاتو به من نشون دادی اما من از اونا جدا شدم و به دنبال شیطان گشتم ... آخرین فرشته ای رو که به من نشون دادی رو هم رها کردم ؛ خدایا اجازه می دی من با این کوله بار  که پر شده از گناه وارد خونه ات بشم ؟ خدایا اجازه هست ؟ اجازه هست که بیام ؟ ای ستارالعیوب ؛ می دونم گناهام اونقدر زیاد که قابل بخشش نیست ؛ در توبه ات به روی من باز هست ؟ ... » یکی صدام زد ؛ به عقب بر گشتم ؛ یکی از  نمازگزاران بود . با نگاهی مهربان مرا نگریست و مرا به داخل مسجد دعوت کرد ؛ لبخندی گوشه ی لب هایم نشست و به آسمان نگاه کردم . به گلدسته های مسجد چشم دوختم و به صدای مؤذن که اذان را می گفت گوش سپردم و وارد مسجد شدم ..........

23/11/86

****

چقدر آن روز خوشحال بودم . با شتاب قدم از قدم بر می داشتم . مادر مرا از زیر قرآن عبور داد . لبخند لحظه ای از روی لبانم محو نمی شد . وقتی وارد مدرسه شدم بچه ها نگاهم می کردند !!! همه دور هم جمع شده بودیم و حرف می زدیم . لحظه رفتن رسیده بود . به راه افتادیم . ساکت اما پر از هیجان . وقتی خواستم وارد حیاط شوم لحظه ای ایستادم . به دیوار ها نگاه کردم و به درِ ورودی !! دستان مربی قرآنمان روی شانه هایم قرار گرفت و مرا به داخل دعوت کرد . به گلدسته چشم دوختم و وارد شدم ....

6/2/87  

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 دوازدهمین مناجات ...

خدایا اگر من بنده ي بدي هستم ، تو دنياي خوبي و مهرباني هستي من تنها به اميد تو روزها را به شب و شبها را به روز مي رسانم هر آن دم که ياد تو ميافتم آرامشي در وجودم حکمفرما مي شود و ندائي در درون دلم فرياد مي آورد که. . . . . . . . . . خداوند هيچ کس را نااميد از در گاهش نمي راند.

بارالها دستان این زمین خورده را بگیر و او را بلند کن ... صبری بده که تحمل کند ... می دانم حکمتی است در این زمین خوردن که من قادر به درک آن نخواهم بود ... می دانم که لایق نبودم ، لایق آن همه مهربانی ... و آن هنگام که زانوهایم سست شد و دل لرزید تو مرا نجات دادی و به راهی که می خواستی هدایت کردی ؛ اما من نه هدایت تو را می دیدم و نه فرشته های زمینی ات را ... به همان جاده ی خاکی دل می بستم و ...

خدایا دستانم را بگیر که اکنون بیش از هر زمان دیگری به یاری ات نیاز دارم ... خدایا کمکم کن که این شکست ذره ای از ایمان مرا نسبت به تو کم نکند ...

خیلی پیش تر گفته ام که اگر تنهاترین تنهایان شوم تو را دارم که احساس تنهایی نکنم ... تو را دارم تا حرف ها را به تو گویم و می دانم و ایمان دارم که تو می شنوی ... می شنوی سخنان بنده ای که تو را صدا می زند و جز تو یاری ندارد .

خدایا جز درگاه تو پناهگاهی ندارم که به آن پناه برم ... اَن لا تَرُدَّنی خائِباً ...
|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 یازدهمین مناجات ...

بار الها ! ... دستان خالی ام را به سوی درگاهت آورده ام به امید آن که دست پر بازگردم ... از در خانه ات بیرون نمی روم تا جوابی به این دل دهی ...

خدایا دل به تو اطمینان دارد و امید ... تنها پناه این دل تویی . تنها ماوای این خسته ... جز خانه ی تو ره به کدام خانه برم ؟! ... جز عجز و التماس در پیشگاه تو و در خواست ، خواسته هایم از تو به چه کسی روی آورم ؟! ... خدایا اگر تو روی از من بگردانی تنها می شوم . اگر نگاهت را از من برگیری به کدامین نگاه چشم دوزم ؟! ... انت المولی و اناالعبد ... انت الخالق و انا المخلوق ... تو بزرگی و من کوچک و چه کسی جز بزرگ رحم کند به کوچک ؟ چه کسی جز خالق رحم کند به مخلوق ؟ مخلوقی که اه توبه را رو به رویش گذاشتی . مخلوقی که هر گاه به تو روی آورد و تو را صدا زد هر چند آهسته تو پاسخش گفتی ... مخلوقی که با هر قدمش به سمت ، تو صد قدم به او نزدیک تر شدی ...

یا ارحم الرحمین رحم کن بر این موجود خاکی سرتاپا گناه ... خدایا لایق آن روحی که در کالبد بی جان من دمیدی نبودم ... لایق آن همه نعمت و مهربانی نبودم ...

بارالها ! ... پاکم کن و بعد مرا به خاک بازگردان ... بارالها ! ... رسالت خویش را برای من به پایان رسان و مرگ مرا ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 دهمین مناجات ...

بار الها ! ... دل مرا ، دل غبار آلود مرا به پاکی سوق ده و آن را به گونه ای زینت بخش که جایگاه تو باشد ... بار الها ! ... کمک کن مرا تا راه را بیابم و به تو نزدیک شوم ... دستان این نیازمند را بگیر و نگذار که بر زمین بیافتد . این جاده نا هموار هست و پر از درهایی است عمیق ؛ چه کسی جز تو می تواند مرا یاری کند تا در این دره های وحشتناک سقوط نکنم ؟! چه کسی جز تو می تواند مرا یاری دهد تا در ناهمواری های این جاده پاهایم نلغزد و بر زمین نیافتم ؟! ...

بار الها دستانم را بگیر ...

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 نهمین مناجات ...

خدای مهربونم ، مهربون ترین مهربونا ... یا قاضی الحاجات ... جز خیر و صلاح خودم رو و بقیه مؤمنین چیز دیگه ای نمی خوام ... می دونم که هر اتفاقی که میافته حکمتی توش هست ... پس راضی ام به رضای تو ... خدایا مگه تا حالا هر نعمتی که بهم دادی لایق بودم ؟ خدایا لایق هیچ چیزی نیستم ... لایق این همه نعمت ... لایق این همه مهربونی ... بنده ی ناشکری هستم ... تا جایی که یادم هست وقتی گرفتار مشکلی می شدم تو رو صدا می زدم . وقتی مشکلی سر راهم میومد میومدم پیشت و تو منو با آغوش باز می پذیرفتی . این بنده ی سراپا غرق گناه رو .

خدایا دستان پر از نیازم رو به درگاهت دراز می کنم . دستامو خالی نذار . می دونم که این دستای پر از نیاز به گناه آلوده شده اند . اما خدایا جز تو خدایی ندارم . جز تو مولایی ندارم ... اَنتَ المَولی و انا العَبد ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 هشتمین مناجات...

بار الها ! دستانم را بگیر و مرا از این ورطه رهایی بخش که تنها دستان توست که می تواند مرا نجات دهد .

بار الها ! نیم نگاهی به من بینداز ، به این بنده ی سراپا گناه که تنها امیدش یاری رساندن از سوی توست .

خدایا ! این بنده ی سراپا غرق عصیان به سوی تو آمده با دلی پر از درد ، جز تو پناهی ندارد ... جز تو به کدام مامن پناه برد تا آرامش یابد ؟! جز تو کیست که او را صادقانه دوست داشته باشد ؟! خدایا دستانم را بگیر محتاج کمک توام مثل همیشه .

خدایا می خواهم به آرامشی ابدی برسم و می دانم جز فرمان تو این خواسته اجابت نمی شود . همه چیز در دست توست . خدایا تو مالکی و من مملوک . تو بزرگی و من کوچک . تو بخشاینده هستی و من بخشش پذیر .

در نهایت صداقت فریاد خواهم زد :

به دادم برس ای مهربان ترین مهربانان .

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 هفتمین مناجات ...

خدایا تو تنها کسی هستی که در مقابلش نقاب از چهره بر می گیرم و با صورت باطنی ام به نزدش می روم . خدایا تو تنها کسی هستی که حرف هایم را می شنوی و آن ها را قبول می کنی چون می دانی که می دانم تو از همه چیز آگاهی ...

بار الها زبانم گویای هیچ حرفی نیست ... دل ساکت هست اما لبریز از تمنا . چشمانم به راهی مانده اند و نمی دانم چه می شود ... می دانم که تو قادر مطلقی ... می دانم که همیشه خیر این بنده ات را خواسته ای حتی زمانی که این موجود خاکی لبریز از ناامیدی می شد ... خدایا ناامید نیستم زیرا می دانم که از درگاهت کسی ناامید و با دستان خالی بیرون نمی آید زیرا کرم صاحب خانه چیز دیگری است تا بنده اش را دست خالی بگذارد ... می دانم که هر چه در این دستان پر از نیاز بگذاری رحمتی است از سوی تو که با جان و دل قبول می کنم ... هر چه باشد ...

مهربان ترین صحبت هایم را می شنوی ... حرف هایی که در دل شب با تو نجوا می کنم . حرف هایی هر چند تکراری اما ... بار الها بنده ات دست نیاز به سوی تو دراز کرده است ؛ می داند که دستانش را خالی نمی گذاری و او را با دستان خالی از در خانه ات نمی رانی ...

بارالها این بنده ی غرق گناه به دیدارت می آید تا توبه اش را بپذیری ... تا دل پر از غمش را با نگاهی شاد سازی ... بارالها اگر تو از من روی بگردانی دیگر چه کسی برایم می ماند ... اگر تو مرا از خود برانی دیگر به چه کسی روی آورم که اَنت خالق و انا مخلوق ... و چه کسی جز تو رحم کند بر مخلوق و بنده ی خویش ؟!!!

هر چه از دوست رسد نیکوست ... می دانم که تنها تو صلاح این بنده ات را می خواهی ...
|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 ششمین مناجات...

دلم می خواست که برم زیر بارون و قدم بزنم ... دلم می خواست زیر بارون راه برم و پاک بشم از لحظه های دل تنگی . پر بشم از برکت خدا و عنایتش که هیچ گاه این بنده اش را رها نکرده و بنده اش در حق او جفا کرده اما او ... خالق من و خالق تمام هستی آن قدر مهربان و بخشنده هست که حتی لحظه ای از یاد این بنده ی گناهکارش غافل نشده با آن که من گناهکار او را گاهی وقت ها از یاد برده بودم !!! ...

یا ستارالعیوب بپوشان عیب هایم را از دگر بندگانت که رو سیاهی من تنها در پیش تو باشد که از آن هم خجالت زده و شرمسارم ... یا ارحم الرحمین ؛ رحم کن بر بنده ی حقیرت ... ببخشای گناهانم را ...

مرا لحظه ای از یاد خود غافل مگردان که تو مولایی و من غلام حلقه به گوش تو ....

27/11/86

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 و مهربان ترین مهربانان ...

مناجات

 

 

و چون برای انسان گرفتاری پیش آید چه بر پهلو خفته باشد و چه نشسته و یا ایستاده خدا را از صمیم قلب می خواند و چون خداوند مهربان آن گرفتاری را از او دور سازد . چنان می گذرد که گویی ما را برای رفع آن گرفتاری که به او رسیده بود هرگز نخوانده است . ( سوره ی یونس ، آیه ی 12 )

 

پ . ن : بیایید در برابر هر چه که خدا به ما می دهد شکر کنیم ... حتی در برای غم ها ... چون امکان داشت که غمی عظیم تر از آن به سراغ ما بیاید ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 پنجمین مناجات ...

خدایا توشه ی راهم خالی از کارهای نیک است . توشه ی راهم پر شده از گناه است و سنگینی می کند این کوله ی راه بر شانه هایم . خدایا شانه هایم زیر بار این همه گناه خمیده شده و طاقت ندارد .

خدایا این بنده ی گناهکار دست نیاز به سویت دراز کرده ... خدایا توبه ام را بپذیر ... پشیمان از کرده های خود هستم ... یا ارحم الرحمین نصیبی از رحمت خودت را شامل حال من فرما ... خدایا راهی را جز خانه ی تو ، جز درگاه تو ندانم ... به کدام سو روم وقتی خدایم مرا به منزل خود راه ندهد ؟ از چه کسی درخواست کمک کنم وقتی خدایم نمی خواهد درخواست من به اجابت رسد ؟ ...

خدایا از روح خود در کالبد بی جانم دمیدی ... و من چه بی پروا ، بدون لحظه ای تامل روح خود را غرق گناه کردم ... منزهی تو ، لا اَیئَسُ مِنکَ  خودت درب توبه را به رویم گشوده ای ... خدایا با صدایی آرام و لرزان تو را می خوانم ... در حالی که شانه هایم زیر بار گناهایم خمیده شده است و قلبم را با نام مقدس تو زینت داده ام درخواست توبه می کنم ... ما اَنا بِاَعصی مَن عَصاکَ فَغَفَرتَ لَه ( الها من گناهکارتر از آن که تو را مخالفت کرده و او را بخشیده ای نیستم ) و ستمکارتر از کسی که در محضرت توبه کرده و توبه اش را پذیرفته ای نیستم ...

اِنَکَ عَلی کُلِ شَی ءٍ قَدیر ، وَ ذلِکَ عَلَیکَ یَسیر ، امینَ رَبَ العالَمین ...

 

( قسمت هایی که به عربی نوشته شده از کتاب صحیفه ی سجادیه ترجمه ی سید کاظم ارفع برگرفته شده است ) 

یا علی 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در شنبه دهم فروردین 1387  |
 چهارمین مناجات ...

سپاس گویم مهربان ترین مهربانان را ... او که در کلبد بی جانم از روح خود دمید ... او که مرا زنده کرد ... و هو الذی احیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ان الانسان لکفور ... و این موجود خاکی چقدر ناسپاسی می کند !!! ... خدایا آن زمان که شاد بودم تو را شکر می کردم ... شب هنگام وقتی که سر بر بالین می گذاشتم و خواب مهمان چشمانم می شد تو را شکر می گفتم ... تو را به خاطر نعمت هایی که به من عطا کرده بودی ... به خاطر مهربانی ها و عنایت هایت شکر می گفتم و صبح وقتی چشم می گشودم شروع روزی دوباره را تولد دیگری می پنداشتم و تو را برای این که روزی دیگر به من فرصت زندگی دادی شکر می گفتم ...

خدایا در تمام لحظات زندگی ام شکر گویمت ... چه در غم باشم و چه در شادی ... چه غمگین باشم و چه خوشحال ... اَللهمَ اِنَکَ اِن صَرَفتَ عَنی وَجهَکَ الکَریم ... و یا فضل و کرمت را اَو مَنَعتَنی ... لَم اَجِدِ السَبیلَ الی شَی ءٍ مَن اَمَلی غَیرَک ... خدایا تمام پناه من توئی ... راهی را جز درگاه تو بلد نیستم ... ای خدای من کسی پناه نمی دهد جز پروردگار دست پرورده خودش را ...

بارالها اگر کسی حرفم را نمی شنود ... اگر کسی گفته هایم را باور نمی کند تنها تویی که شنیده هایم را می شنوی و گفته هایم را باور می کنی ... تنها تویی که از حرف های دلم آگاه هستی ...  

" قل حسبی الله علیه بتوکل المتوکلون " بگو خدا مرا  کافی است و همه توکل کنندگان به او اعتماد کنند (سوره زمر آیه 38)

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه هشتم فروردین 1387
 سومین مناجات ...

بار الها به سویت می آیم با قدم هایی محکم و استوار ... با شتاب می آیم هر چند به خاطر گناهانم روی آمدن را ندارم ... خدایا منتظر یک اشارت یا کنایتی از سوی تو هستم ... این موجود خاکی همیشه به کم راضی نبوده و در برابر آن چه که به او داده ای بیشتر طلب کرده . خدایا می دانم که نگاهم می کنی . می دانم که حرف های این دل را می شنوی . تو در هر لحظه ناظر بر اعمالم هستی و سخنانم را می شنوی . با تو سخن خواهم گفت زیرا یقین دارم که کسی که با خدا حرف نمی زند ، صحبت کردن نمی داند !!! ...

خدایا با تو حرف خواهم زد . تویی که دعایم را مستجاب می فرمایی و مرا در هنگام غرق شدن در بحر گناه نجات می دهی . پروردگارا ! به تو پناه می برم ، پناهم ده که جز تو پناه دیگری ندارم . به تو روی می آورم ، خوارم مکن و مرا از در خانه ات محروم مکن . خدایا این بنده ی غرق عصیان را به حال خود وامگذار ...

تنها تو را می خوانم تا اجابتم کنی ... می خوانمت ناامیدم مکن از درگاهت ... غیر تو را نمی خوانم و به غیر تو امیدی ندارم .

خدایا من هر روز به مرگ نزدیک تر می شوم ... هر لحظه ای که می گذرد قدمی به مرگ نزدیک تر می شوم ... و آیا با گذر هر لحظه به تو هم نزدیک می شوم ؟!! ... خدایا وَاقبِض عَلی الصِدقِ نَفسی ... حکم مرگ را برای تمام مخلوقات خود  اراده کرده ای ، مَن وَحَدَکَ وَ مَن کَفَرَ بِک ... وَ کُلُ صائِرً اِلَیک ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 دومین مناجات ...

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له ، و شاهد انک رسوله و انک محمدُبنُ عبدالله ، و اشهد انک قد بلَّغتَ رسالات ربک و نَصَحتَ لِاُمَّتِک ...

خدایا شهادت می دهم که محمد رسول الله فرستاده ی توست و قرآن کتاب آسمانی او نه سحر است و نه جادو ... کتابی که سال های سال در میان امتش به یادگار ماند و کسی نتوانست آیه ای همانند او بیاورد ...

خدایا شهادت می دهم که امیرالمونین جانشین پیامبر است و ولی تو ... که به ناحق او را از امامت محروم کردند ...

شهادت می دهم که یگانه معبودی جز تو نیست و تنها تو خدایا جهانیان هستی ... خدایی جز تو نیست ... لم یلد و لم یولد ...

بار الها ببخشای مرا به خاطر تمام گناهانم ... قدم در راهی گذاشته ام که امر فرموده ای و گفته ای که نعمت های فراوانی در آن است ... قدم در راهی گذاشته ام که بارها و بارها به من نشانش داده بودی اما من امروز دوباره از تو سوال پرسیدم و تو جواب دادی ... به قرآنت ، به کلام آسمانی ات رجوع کردم و مثل همیشه جوابم را دادی ... خدایا با نام تو و با یادت قدم در این راه می گذارم و می دانم که مرا همراهی می کنی ...

در هر حالی که باشم تو ناظر بر اعمال من هستی ... تو را سپاس می گویم برای تمام نعمت هایی که در اختیارم گذاشته ای ... وَالحمد للهِ بکُل ما حَمِدَهُ به اُدنی ملائکته الیه ... ثم له الحمد مکان کل نعمت له علینا و علی جمیع عباده الماضین و الباقین ....

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 اولین مناجات

بار الها ! از تو امان می خواهم در روزی که سود ندارد دارائی و فرزند ( اِلا مَن اَتَیَ اللهَ بِقَلبٍ سَلیم . )

خدایا دیروز زیباترین عیدی ام را عطا فرمودی . و من می دانستم که ( اِنَّ وَعدَاللهِ حق ) همان وعده ای که آن شب در عالم خواب به من الهام فرمودی . همان وعده ای که آن مرد از جانب تو به سویم آمد و گفت . با خود می گفتم در عالم خواب هستم و ... اما آن مرد حرف هایی گفت که تنها من می دانستم و تو . حرف هایی که در تنهایی هایم با تو سخن می گفتم و می دانستم که تو می شنوی . زیرا من نیازمند بودم و تو بی نیاز ( وَ هَل یَرحَمُ الفَقیرَ اِلا الغَنی ) . نمی دانم لباسم سبز بود یا سفید ... ترکیبی از این دو رنگ بود و آن مرد هم همینطور ... چهره اش را نمی دیدم . نمی توانستم سر را بلند کنم و به صورتش نگاه کنم . نشانه هایی برایم آورده بود و بعد لحظه ی رفتن قول گرفت که نه حرفی از نشانه ها بازگو کنم و نه حرفی از گفته هایی که شنیدم !!! ...

همه تن گوش شده بودم . آرام و بی قرار بودم !!!! نمی دانستم این احساس عجیب چیست ... تا خواستم بگویم آقا شما کیستید ؟ ... تا خواستم سر را بلند کنم و بدن خمیده ام را راست کنم و ببینم آن آقا کیست !! رفته بود . و من در دشتی سبز تنها بودم . باد لباسم را تاب می داد و ...

بارالها ! اَنتَ الکَبیرُ و اَنا الصَغیر و آیا رحم کند کوچک را جز بزرگ ؟!! اَنت الهادی و اَنا الضالُّ و آیا رحم کند گمراه را جز رهنما ....

بار الها ! این کشتی به گِل نشسته هنوز به تو امید دارد زیرا بر این واقف است که اَنت الرَحمن و می بخشی به او از نعمت هایت ؛ هر چند می داند که لایق خیلی از آن هزاران هزار تا نعمتت نیست !!!       

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 
 
بالا