تبليغاتX
اَنتَ المَولی و َ اَنا العَبد
برای او که مولاست و ما بنده ی اوئیم
 میهمانداری حضرت ابراهیم (ع )

حضرت ابراهیم مهمان نواز و مهمان دوست بود ، روزی یک نفر مجوسی در مسیر راه خود ، به خانه ی ابراهیم آمد تا میهمان او شود . ابراهیم به او فرمود : اگر قبول اسلام کنی ( یعنی دین حنیف مرا بپذیری ) تو را می پذیرم وگرنه تو را مهمان نخواهم کرد . مجوسی از آن جا رفت . خداوند به ابراهیم وحی کرد : ای ابراهیم ! تو به مجوسی گفتی اگر قبول اسلام نکنی حق نداری مهمان من شوی ، و از غذای من بخوری ، در حالی که هفتاد سال است او کافر می باشد و ما به او روزی و غذا می دهیم ، اگر تو یک شب به او غذا می داری چه می شد ؟

ابراهیم از کرده ی خود پشیمان گشت ، و به دنبال مجوسی حرکت کرد و پس از جست و جو او را یافت و با کمال احترام او را مهمان خود نمود ، مجوسی راز جریان را از ابراهیم پرسید ، ابراهیم موضوع وحی را برای او بازگو کرد .

مجوسی گفت : آیا براستی به من این گونه لطف می نماید ؟ حال که چنین است اسلام را به من عرضه کن تا آن را بپذیرم . او به این ترتیب قبول اسلام کرد . ( داستان دوستان ج5 ص 23 )

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 حضرت سلیمان و مورچه ...

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد  ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من  روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : « وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ »

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.

 

پ . ن : اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید ، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

پ . ن : بار الها مرا از رحمت نامتناهی خود محروم مفرما ...

 

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در شنبه دهم فروردین 1387  |
 خدایا ...

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم،‌ كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..." اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!

 

پ . ن : چه بسا چیزی را دوست ندارید ... اما ( وَیَجعَلَ اللهُ فیهِ خیرا کَثیرا )

پ .ن : وَ اِذا مَسَّ الانسانَ ضُرَّهُ دعانا لِجَنجبِه اَو قاعِدا او قائما فلما کشَفنا عنه ضره مر کان لّم یَدعُنا الی ضُر مّسّهُ کذلک زُینَ لِلمسرفینَ ما کانو یَعمَلون ...

پ . ن :   راضی ام به رضای تو زیرا می دانم تنها تو صلاح بنده ات را می خواهی ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 
 
بالا