تبليغاتX
اَنتَ المَولی و َ اَنا العَبد - فاطمه ...
برای او که مولاست و ما بنده ی اوئیم
 فاطمه ...

نگاهم از پنجره می گذرد . روی آن تکه سنگ ها خیره می ماند . دلم پر می کشد برای آن سمت دیوار . برای آن سمت نرده ها و این پنجره ... نه پنجره و این دیوار و نرده تقصیری ندارند ... تقصیر از آنِ نگهبانان هست که ... دستی دلم را چنگ می اندازد . قطره ای اشک گوشه ی چشانم می نشیند . فریاد در حنجره ام از صبح خفته است ... !!! ... بغضم رهایم نمی کند تا سبک شوم ... به یاد شب هایی میافتم که تا نزدیکی های سحر اشک می ریختم اما حال ... اما حال که در نزدیکی حرم هستم اشکم مرا یاری نمی دهد ... کلمات مرا یاری نمی دهند تا سخنی بگویم و بر لب جاری سازم ... امروز بقیع شلوغ تر از هر روز دیگر بود ... مزار دختر پیغمبر شلوغ تر بود و مسجد فاطمه و منزلش ...

دود از منزل فاطمه برخاسته بود و کسی گمان نمی برد که ... فاطمه تو و علی چقدر غریب بودید و چه غریبانه به خاک سپرده شدی در دل شب ... و علی چه غریبانه در دل چاه سخن می گفت ...

هوای بقیع چقدر گرفته است امشب و کبوتران بقیع که ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا