آقا آخر پذیرفتی مرا ؟! چقدر به انتظار آمدن چنین روزی بودم که دوباره بیام توی حرمت ... آقا لحظه شماری هایم شروع شده اند ... 3 روز مانده به لحظه ی دیدار ... بعد از این همه سال دوباره مرا پذیرفتی ... آقا دلم خیلی برایتان تنگ شده ، خیلی ... نمی دونم با چه روئی وارد شوم و اذن دخول بخواهم ... آقا دستانم را بگیر که محتاج ترینم ! ... دستانم می گیری ؟!! آقا تحمل ندارم ... حالا که می دانم می خواهم بیایم دیگر تحمل این سه روز را ندارم ...
|
+| نوشته شده توسط
شاهزاده کوچولوی عاشق در چهارشنبه یکم خرداد 1387
|