تبليغاتX
اَنتَ المَولی و َ اَنا العَبد - اسمشو نمی دونم چی می شه گذاشت ...
برای او که مولاست و ما بنده ی اوئیم
 اسمشو نمی دونم چی می شه گذاشت ...

توی صحن انقلاب نشستم . درست روبروی گنبد . صحیفه ی سجادیه توی دستم هست و دارم می خونم . چند دقیقه ی پیش بود که زیارت نامه رو تموم کردم . یه پیرزن با لبخند مهربونی گوشه ی لباش نزدیک می شه . با همون لهجه ی شیرین مشهدی ازم می پرسه که مشهدی هستم ؟! منم می گم نه ... کنارم می شینه . شروع می کنه به صحبت . از خودش می گه . از من سوال می پرسه که راستش رو بگم خیلی از سوال هاش رو متوجه نمی شدم و برای خودم همین جوری یه جواب درست می کردم !!! لقمه ی نون و پنیری که توی بقچه ی کوچیکش داشت رو با اصرار بهم داد ! خیلی دعام کرد ... خیلی ... چهره اش برام آشنا بود ... حتم داشتم یه جایی ؛ توی اون گذشته های دور دیدمش اما نمی دونستم کجا ... وقتی می خواست بره ازش اجازه گرفتم که یه عکس ازش بگیرم ! اونم با مهربونی تموم اجازه داد ... لحظه ی رفتن نگام کرد و گفت : رفتی مرقد امام و حضرت معصومه منو یادت نره و دعام کن !! ...

مادرم اینا که اومدن عکس رو نشون دادم ... مادرم گفت : چقدر شبیه مش نه !! ( مادر بزرگش که فوت کرده ... قبل از تولد من ) هست !! ... وقتی دیروز آلبوم ها رو آوردم جلو دیدم که خیلی شبیه بود و هست !!

دیروز صبح هم از دانشگاه زنگ زدن که اسم منو برای رفتن به مرقد امام رد کردن !!! زمان حرکت هم دوشنبه غروب ...

|+| نوشته شده توسط شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 
 
بالا