گاه نه زبان بیانگر احساسات هست و نه واژه ها ... حرف ها در دل می مانند و نمی توان بر زبان آورد و آن ها را جاری ساخت ... این روزها نه واژه ها مرا یاری می دهند و نه زبانم گویای حرفی هست ... چشم می بندم بر هر چه رویاست ... رویاهای شیرینی که در عالم قصه هایم می ساختم . رویای سواری با اسب سپید آرزوها . رویای آن مرد یخ فروش که یخ هایش را می فروشد بدون آن که آب شود ... رویای شیرینِ فرهاد کوه کن ... چشم می بندم بر هر چه رویاست ... نه بر امیدها ...
چند نفس عمیق می کشم . حال و هوای عجیبی دارم . دیگر مثل گذشته نیستم . هر روز یه تغییر . این تغییرات آن قدر ناگهانی هستن که همه را دلواپس و نگران می کنن . جز تو را !! توئی که مرا بهتر از خودم می شناسی . توئی که در این جاده همواره همراهم بوده ای اما من نمی دانستم . حضورت را حس نمی کردم . دستانم را می گرفتی . مرا که بر زمین افتاده بودم بلند می کردی . در آغوشم می گرفتی . اشک هایم را پاک می کردی . همراه با خنده هایم می خندیدی و همراه با اشک هایم مرا دلداری می دادی . می آمدی . با من حرف می زدی . با تو حرف می زدم اما تو را نمی دیدم . نمی دانستم این غریبه ؛ همان آشنای دیروزهاست ... نمی دانستم که تو ...
هنوز دارم این راه را می پیمایم . این بار حضورت را بیشتر از قبل حس می کنم . راستی مهربان چند قدم مانده تا نزدیک تر شوم ؟!
|
+| نوشته شده توسط
شاهزاده کوچولوی عاشق در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
|